جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٣٨١ شممت روح وداد و شمت برق وصال
[على ٧] به مرگ، بيشتر از علاقه كودك به پستان مادر خويش است.- به گفته خواجه در جايى:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
|
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق |
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم |
|
|
نيست بر لوح دلم جز الفِ قامت يار |
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم[١] |
|
|
قتيل عشق تو شد حافظ غريب، ولى |
به خاك ما گذرى كن كه خون ماست حلال |
|
اى دوست! مرا در غربتخانه دنيا، به عشقت مبتلا ساختى و سوختى و كُشتى، باكى نيست؛ خونى كه در عشق خود ريزى، خون بها ندارد و بر تو حلال مى باشد.
در انتظار ديدارت جانم ستاندى، عنايتى فرما و پس از مردن، نظرى به خاكم بنما، تا به مشاهدهات نايل آيم و زندگى تازه اى يابم. به گفته خواجه در جايى:
|
فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان |
لب بگشا كه مى دهد لعل لبت به مرده جان |
|
|
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مى رود |
كو نفسى كه روح را مى كنم از پىات روان[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريب ديار خود پرداز |
|
|
گرم چو خاك زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام مى كن و بر خاك سايه مى انداز[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٨، ص ٣٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.