جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٧ - غزل ٣٩٧ تو همچو صبحى ومن شمع خلوت سحرم
ديدارت مى گردد، پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميمم را بر خود متمركز گردان.- نيز:
٢٨٨٨
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَم دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (معبودا! خود امر فرمودى به بازگشت به آثار و مظاهرت، پس مرا با پوشش انوار و راهنمايى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم، به خويش باز گردان، تا همچنان كه از آنها به تو وارد شدم، از طريق آنها به سوى تو بازگردم، در حالى كه درونم از نظر به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از تكيه و بستگى به آنها برداشته شده باشد؛ كه تو بر هر چيز توانايى.)
|
چنين كه در دل من، داغ زلف سركش توست |
بنفشه زار شود تربتم، چو در گذرم |
|
كنايه از اينكه: سركشى كثرات نمى گذارند اين داغ و آرزو در دل من ماند كه تو را از ميان كثرات و با كثرات مشاهده نمايم، و همواره بين من و تو حاجبند، مىترسم چون از اين عالم هم بگذرم، سركشى آنها در خاك باز همان معامله را با من بكنند كه در حياتم كردند، و باز محروم از ديدارت باشم و در تاريكى و حجاب بسر برم.
و ممكن است منظور از «داغ زلف سركش» آثارى كه عالم كثرات در دلش گذاشته، باشد كه مانع از ديدارش شده، بخواهد بگويد: مىترسم آن آثار پس از اين عالم هم با من باشد و از مشاهدهات محرومم گرداند. گله اى است ممزوج با تمنّا، كه اى دوست:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه رونق بازار سامرى بكشن |
|
|
به زلف گوى كه آئين سركشى بگذار |
به طرّه گوى كه قلب ستمگرى بشكن[٢] |
|
و ممكن است منظور از بيت اين باشد كه: زلف و كثرات مظاهرت پرده بر جمال.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.