جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ٣٧٠ هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
و در جاى ديگر مى گويد:
|
به جاى طعنه اگر تيغ مى زند دشمن |
ز دوست دست نداريم، هرچه بادا باد[١] |
|
|
مرا اميدِ وصال تو زنده مى دارد |
وگر نه هر دمم از هجر هست بيم هلاك |
|
محبوبا! اگر اميد رسيدن به قربت نبود، ابتلائات و هجرانت هر لحظه مرا تهديد به هلاكت مى كرد و جان تسليم نموده بودم.
آرى، عاشق را اميد وصال زنده نگاه مى دارد، وگر نه هجران و محروميّتهاى زندگى افسرده خاطرش مى ساخت. از طرفى هم، اگر هجر و ناملايمات نبود، وصال و نعمتهاى الهى و ديدار محبوب براى عاشق ارزشى نداشت.
اينجاست كه معصومين : خوف و رجاء را براى مؤمن به يك منوال مطلوب دانستهاند، تا با اين دو بال، كمال خود را سير نمايد؛ كه:
٢٦٤٦
«ألْخَوْفُ جِلْبابُ العارِفينَ.»
[٢]: ترس از خدا، تن پوش عارفان است.- نيز:
٢٦٤٧
«ألْخَشْيَةُ شيمَةُ السُّعَدآءِ.»
[٣]: (ترس از عظمت خدا، شيوه و عادت نيكبختان مى باشد.- همچنين:
٢٦٤٨
«أعْمَلُكُمْ أخْوَفُكُمْ.»
[٤]:
«عاملترين شما بيمناكترين شما مى باشد.- نيز:
٢٦٤٩
«أكْثَرُ النّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ أخْوَفُكُمْ لِرَبِّهِ.»
[٥]: (آشناترين مردم به نفس خويش، بيمناكترين ايشان از پروردگارش مى باشد.) و يا:
٢٦٥٠
«خِفْ رَبَّكَ وَارْجُ رَحْمَتَهُ، يُؤْمِنْكَ مِمّا تَخافُ وَيُنِلكَ ما رَجَوْتَ.»
[٦]: (از پروردگارت بترس و به رحمتش اميدوار باش، تا تو را از آنچه مى ترسى ايمنى بخشيده و بدانچه آرزو دارى نايل گرداند.- نيز:
٢٦٥١
«يَنْبَغى لِمَنْ عَرَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ، أنْ لا يَخْلُوَ قَلْبُهُ مِنْ رَجآئِهِ وَخَوْفِهِ.»
[٧]: (براى كسى كه خداوند سبحان را شناخته باشد سزاور است كه دلش از اميد.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٢] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٧.
[٣] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٧.
[٤] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٧.
[٥] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٧.
[٦] - غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٨.
[٧] - غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٩.