جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٢ - غزل ٤٠٨ در خرابات مغان نور خدا مى بينم
(آگاه باشيد! كه همه كارها تنها بسوى خدا باز مى گردد.- همچنين: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى»[١]: (و اوست كه به خنده آورده و مى گرياند.).
و يا بخواهد بگويد: آن كه با اشك روان و ناله شب و آه سحر به خود راهم داده تا او را بخوانم و ببينم، حضرت دوست مى باشد.
در جايى مى گويد:
|
هرگنجِ سعادت كه خدا داد به حافظ |
از يمنِ دعاىِ شب و وِرْدِسحرى بود[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گريه شام وسحر، شكر كه ضايع نگشت! |
قطره باران ما، گوهر يكدانه شد |
|
|
منزل حافظكنون، بارگهِ كبرياست |
دل بَرِ دلدار رفت، جان بَرِجانانه شد[٣] |
|
|
خواهم از زلف بُتان، نافه گشايى كردن |
فكر دور است، همانا كه خطا مى بينم |
|
محبوبا! تو را در كنار مظاهرت نمى توان ديد؛ كه:
٣٣٣٠
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى، أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٤]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مراد تو از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيزى به تو جاهل نباشم.).
با استقلال دادن به مظاهرت هم نمى توان به تو راه يافت و جمال و كمالت را مشاهده نمود، و فكرى خطا است كه بخواهم به تو از راه خود و، يا مظاهر رهبرى شوم؛ كه:
٢٩٧٠
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟!»
[٥]: (چگونه مى توان با چيزى.
[١]- نجم: ٤٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧١.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.