جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٤٠٤ خيال روى توگر بگذرد به گلشن چشم
|
اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد |
عمرِ بگذشته به پيرانه سرم باز آيد |
|
|
دارم امّيد بدان اشك چو باران كه مگر |
برق دولت كه برفت از نظرم، باز آيد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
تا كِىْ اى دُرّ گرانمايه روا خواهى داشت |
كز غمت ديده مردم همه دريا باشد |
|
|
از بُن هر مژهام آب، روان است بيا |
اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد[٢] |
|
|
سزاى تكيه گهت منظرى نمى بينم |
منم ز عالم و اين گوشه معيّن چشم |
|
معشوقا! زمانه اى است كه كسى را سزاوار ديدارت نمى يابم، اين منم كه فريفته و مشتاق ديدارت مى باشم، مرا از ديدارت محروم مساز.
به گفته خواجه در جايى:
|
چون در جهانِ خوبى امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را كامى ز لب برآرى |
|
|
از باده وصالت گر جرعه اى بنوشم |
تا زندهام نورزم آئين هوشيارى |
|
|
آخر ترحّمى كن بر حال زار حافظ |
تا چند نااميدى؟ تا چند خاكسارى؟[٣] |
|
|
سحر سرشك روانم سر خرابى داشت |
گَرَم نه خون جگر مى گرفت دامن چشم |
|
معشوقا! سحرگاهان در انتظار ديدارت چنان گريستم كه نزديك بود سيل سرشكم به نابودىام كشد، امّا خون جگرم (كه موجب فراهم شدن اشك ديدگانم بود) تمام شد، و يا از كار خود ايستاد و دامن چشم من بگرفت و نگذاشت به كار خود ادامه دهم. بيا و بيش از اين در انتظارم مگذار.
به گفته خواجه در جايى:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٣٩٧.