جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ٣٦٣ طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
|
صوفىِ شهر بين كه چون لقمه شبهه مى خورد |
پاردُمَش دراز باد اين حَيَوان خوش علف |
|
پيش از بيان معنى اين بيت، براى روشن شدن آن، ذكر چند امر لازم است:
١- اطلاق «صوفى»، به عارف و يا زاهد ٢- منظور از «لقمه شبهه»، امورى اراده شده كه موافق با موازين شرعى نباشد و يا نشستن با نااهلان و يا گرفتن هداياى پادشاهان، و يا سر سفره آنها نشستن و غذاى آنان را خوردن؛ ٣- «پاردُم»، و به تعبير ديگر «رُونَكى»، آن بند و يا چرمى را مى گويند كه زير دُم اسب و يا حمار و يا قاطر قرار مى دهند و به دو طرف زين و يا پالان اسب و حمار و قاطر مى بندند تا محكم شود، و گاهى كه او را به چراگاه مى برند، آن بند و بندهاى ديگر را باز مى كنند، تا حيوان آسوده بچرد و فضولاتش آسوده دفع شود، «دراز كردن پاردُم» به اين معنى است.
گويا خواجه مى خواهد بگويد: زاهد و يا سالكى كه نمى خواهد مراعات حدود شرع را بنمايد و درپى هوا و هوس خود است و از مال شبهه احترازى ندارد، بگذار آزاد بگردد، كه به جايى نخواهد رسيد و به آرزوهاى آخرتى خود هم نايل نخواهد شد.
تواى عاشقِ سالك! نه فريب چنين سالكى را بخور، و نه چنان زاهدى را و به كار خود مشغول باش.
|
من به كدام دلخوشى مِىْ خورم و طرب كنم؟ |
كز پس و پيشِ خاطرم لشگر غم كشيده صف |
|
آرى، خواطر نمى گذارد سالك قدمى در مراحل سلوك بردارد، و همواره وى را پريشان خاطر مى سازد و به غم و اندوهِ كم و زياد، و بلند و پستِ اين عالَم مى دارد؛ ولى سالك بايد به نفى خاطر پردازد و هر غمى جز غم دوست را از صفحه سينه بر كَنَد، تا بتواند قرب دوست را بيابد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: جايى كه خواطر مرا احاطه كرده، و در ميان غم و اندوهِ عالم طبيعت گرفتارم، چگونه مى توانم با توجّه صُورى به محبوب، دل خوش