جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٤١٥ ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
خواجه با گفتار اين غزل، اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده و مى گويد:
|
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم |
واندر اين كار، دلِ خويش به دريا فكنم |
|
آرى، آن كه قدم در راه سلوك و عشق جانان مى گذارد، بايد با اشك سيل آساى ديدگانش، عالم خيالى و بشريت خويش را از آلايش تعلّقات پاكيزه گرداند، و بى صبرى را دربر كندن بستگيها پيشه خود سازد و آرام ننشيند، تا به مقصود خود راه يابد.
و به عبارت ديگر، سرشك ديدگان به سالك عاشق طهارت مى بخشد؛ و بى صبرى او در رسيدن به كمال انسانيّت، شعله عشق وى را زياده مى گرداند و از عالم خيال و مادّه بكلّى جدا مى سازد.
خواجه هم مى گويد: «ديده دريا كنم ...»؛ كه:
٢٩٠١
«ألْبُكآءُ سَجيَّةُ المُشْفقينَ.»
[١]: (گريه، عادت و شيوه خائفان مى باشد.- نيز:
٢٩٠٢
«ألْبُكآءُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ مِفْتاحُ الرَّحْمَةِ.»
[٢]: (گريه از خوف عظمت خدا، كليد رحمت الهى مى باشد.).
و به گفته خواجه در جايى:
|
زاد راه حرم دوست نداريم، مگر |
به گدايى، ز در ميكده زادى طلبيم |
|
[١]- غرر و درر موضوعى، باب البكاء، ص ٣٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب البكاء، ص ٣٧.