جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٢ - غزل ٤٠١ حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
كه: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ»[١]: (سپس آدم از پروردگارش كلماتى را آموخت، و در نتيجه خدا توبه او را پذيرفت.- نيز: «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى»[٢]: (سپس پروردگارش او را برگزيده، و توبه او را پذيرفته و هدايتش نمود.)، «دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم.»
|
چگونه طَوف كنم در فضاىِ عالم قدس |
چو در سراچه تركيب تخته بندِ تنم |
|
چنان دست و پاى خويش را با تعلّقات و هوا و هوس ها و لهو و لعب و زينت اين عالم بستهام، كه روح مجرّده و حقيقت خويش را گرفتار نموده، به گونه اى كه نمىتوانم به عالم قدس پرواز نموده و به سير صعودى خود بپردازم.
در جايى مى گويد:
|
چرا نه در پى عزمِ ديار خود باشم |
چرا نه خاكِ كفِ پاى يار خود باشم |
|
|
غم غريبى و غربت چو بر نمى تابم |
به شهر خود روم و شهريار خود باشم |
|
|
ز محرمان سراپرده وصال شوم |
ز بندگانِ خداوندگار خود باشم |
|
|
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ! |
و گرنه تا به ابد، شرمسار خود باشم[٣] |
|
|
اگر ز خون دلم، بوى عشق مى آيد |
عجب مدار، كه همدرد آهوى ختنم |
|
همان گونه كه آهوى فرارى از مردم، آثار خون دلش در نافه ظاهر شده و عطر از آن استشمام مى گردد، اشك ديدگان من هم از خون دلم سرچشمه گرفته و بوى عطر عاشقى و فريفتگىام به معشوق حقيقى را مى دهد. پس اگر بگويم: با آهوى سر به بيابان گذاشته و وحشى از مردم، همدرد گشتهام، عجب مدار.
[١]- بقره: ٣٧.
[٢] - طه: ١٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.