جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٣٩٤ بى تواى سرو روان با گل و گلشن چه كنم
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطف تو، كارى از پيش |
|
|
پرسش حال دل سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
ممكن است منظورش از «شاه تركان»، استادش باشد، و منظور از «لطف تهمتن»، حضرت محبوب، كنايه از اينكه استاد راهنمايى به اويم كرد، لطف و كشش دوست اگر دستگيرى ننمايد، چه كنم؟.
در جايى در تقاضاى اين معنى فرموده:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زلف از خط |
بدست آرش ولى در پاش مفكن[٢] |
|
|
خون من ريختى از ناوكِ دلدوزِ فراق |
خود بگو، با تو من اى ديده روشن! چه كنم؟ |
|
محبوبا! در فراقت دلم خون نمودى و به سرشكش مبدّل ساختى و از ديدگانم فرو ريختى، با تو كه فعّال ما يشاء و نور چشم منى، چه مى توانم كنم و بگويم؟ جز صبر و شكيبايى چاره اى ندارم. به گفته خواجه در جايى:
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است |
|
|
در هجر توگر چشمِ مرا آب نمانَد |
گو خون جگر ريز، كه معذور نمانده است[٣] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
زبانِ خامه ندارد سَرِ بيانِ فراق |
وگر نه شرح دهم، با تو داستان فراق |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.