جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ٤٠٩ دردم از يار است و درمان نيز هم
خواجه در اين غزل، در مقام گزارشى از حالات و مشاهدات گذشته خويش است، و در ضمن اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده. اگرچه در ابتداء غزل در لفّافه الفاظ آن را مستور مى داشته، ولى در بيت چهارم فرموده:
|
داستان در پرده مى گويى ولى |
گفته خواهد شد، به دستان نيز هم |
|
مىگويد:
|
در دم از يار است و درمان نيز هم |
دل فداى او شد و جان نيز هم |
|
دردمند عشقم و درمان آن را مى طلبم، درد از معشوق دارم و درمانم به ديدارش حاصل مى شود؛ بدين خاطر در گذشته آنچه داشتم از عالم خيالى و مظهريّت و حتّى جان خود را فدايش كردم، تا با ديدارش دردم، دوا شد.
در واقع مى خواهد بگويد: حال هم براى مشاهده و وصال دوباره به آن معنى آمادگى دارم؛ كه:
٢٨٧٩
«أَسْألُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى القُربى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ.»
[١]: (به عظمت [و يا: انوار] رويت [اسماء و صفات] و به انوار مقام قدست از تو مسئلت داشته، و به توجّهات و عنايتهاى رحمتت و لطائف نيكى و احسانت تو را مىخوانم كه گمانم را در باره آنچه از اكرام بزرگ و انعام زيبايت، در قرب و نزديكى در.
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.