جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٦ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
مشغول ساختى؛ ولى هرچه كوشش مى كنم باز به مشاهدهات نايل شوم، و از عالم خيال، به حقيقت، و از ظاهر، به باطن راه يابم، ممكن نمى شود. و مى گويم:
|
درآ، كه در دل خسته توان درآيد باز |
بيا، كه بر تن مرده روان گرايد باز |
|
|
به پيش آينه دلِ هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت نمى نمايد باز[١] |
|
البتّه علّت هم آن است كه تا تو را به خود مى يابم، نخواهمت يافت، و چون به فناى خويش راه يابم، تو را به تو خواهم ديد؛ كه:
٢٨٤٩
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لاأنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٢]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا بر خود رهنمون شده و به سويت خواندى. و اگر تو نبودى، نمىفهميدم كه تو چيستى.)
|
اميد بر سر زلفت به روز عهد ببستم |
طمع به دور دهانت زكام دل ببريدم |
|
كنايه بر اينكه: در عهد ازلى كه «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمودى، به خود نگريستم و «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، دانستم تو را با خود و كثرات و مظاهرت بايد ديد، نه در كنارشان، در آخرين مرحله تنزّل خلقى هم گمان مى كردم تو را مى توان به آسانى در آنها و با آنها ديد، افسوس! كه اين جز اميد و خيالى بيش نبود از عالمى كه جهل در آن حاكم است، كه:
٢٩٧٥
«بَناهُمْ بِنْيَةً عَلَى الجَهْلِ.»
[٥]: (خداوند، اساس خلقت مخلوقات را بر جهل و نادانى نهاد.) زيرا از كام دل در اين جهان گذشتن و بريدن، و تجافى از كثرات، كار هركس نيست؛.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - اعراف: ١٧٢.
[٥] - بحار الانوار، ج ٣، ص ١٥، روايت ٢.