جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٥ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
[براى روشن شدن اينكه او حقّ است] همين بس نيست كه پروردگارت مشهودِ هر چيزى است؟ آگاه باش! كه آنان از ملاقات پروردگارشان در شكّ و انكارند. آگاه باش، كه بى گمان او به هر چيزى احاطه دارد.).
و به گفته خواجه در جايى:
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت به يار مانرسد |
|
|
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى |
به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد[١] |
|
لذا
|
اميد خواجگىام بود، بندگىِّ توكردم |
هواى سلطنتم بود، خدمت تو گزيدم |
|
منى كه ممكن نبود در مقابل هيچ كمالى خضوع كنم و خواهان سلطنت و بزرگى بودم، چون به كمالات تو پى بردم، بندگى و خدمتت را بر هر چيز برگزيدم؛ چون دانستم بندگى و سلطنت حقيقى در آن بدست مى آيد.
در جايى مى گويد:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدائى بر خسروى گزيدن |
|
|
از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن |
از دوستان جانى مشكل توان بريدن[٢] |
|
و يا معنى اين باشد كه خيال جمال و كمالت از طريق مظاهر مرا فريفته ساخت و از خود و هواهاى خويش بيرون نمود، به گونه اى كه پرده و حجاب كثرت، از مظاهرت افكنده شد و به ديده دل به ملكوتشان آگاه گشتم و ديدمت.
|
اگرچه در طلبت هم عنانِ باد شمالم |
به گَردِ سَرْوِ خرامانِ قامتت نرسيدم |
|
اى دوست! مرا فريفته خود ساختى و آرامش را از من ربودى و به خيال رويت.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.