جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
بخواهد بگويد:
٣٢٢٩
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرو آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه مولايى جز تو كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم.)
|
حافظ، به پيشِ چشم تو خواهد سِپُرد جان |
در اين خيالم ار بدهد عُمر، مهلتم |
|
دلبرا! آرزوى من آن است كه جلوه اى كنى، و در پيش جذبات چشم و جمالت جان خويش تسليم تو كنم و فانى گردم. اين خيال من است، ولى نمى دانم عمر مرا مهلت اين ديدار مى دهد، يا در اين آرزو از جهان خواهم رفت؟.
در جايى مى گويد:
|
اى خُرّم از فروغ رُخت لاله زارِ عمر! |
باز آ، كه ريخت بىگلِ رويت، بهارِ عمر |
|
|
انديشه از محيط فنا نيست هرگزم |
بر نقطه دهن تو باشد مدارِ عمر[٢] |
|
[١]- بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.