جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٦ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
بهرهمند گردم، تا به ديدارت نايل آيم و مشكل مرا كسى بگشايد.
خلاصه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
كجاست هم نَفَسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
جمالِ كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحزَنَ كه مى آرَدْ |
نشانِ يوسفِ دل از چَهِ زنخدانش[١] |
|
لذا مى گويد:
|
دريا و كوه در رَهْ و من، خسته و ضعيف |
اى خضر پى خجسته! مدد كن به همّتم |
|
اى دوست! به طلب ديدارت برخاسته و با مشكلاتى روبرويم، درياهاى مُهلِك دنيا و تعلّقاتش و كوه انيّت، مرا از پا در خواهد آورد، بيا و به همّتى كه كردهام (آن هم به عنايت تو) مددى بنماى.
در جايى مى گويد:
|
مشكلِ عشق نه در حوصله دانش ماست |
حلِّ اين نكته؛ بدين فكرِ خطا نتوان كرد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دادهام بازِ نَظَر را به تَذَرْوى پرواز |
باز خوانَد مگرش بخت و، شكارى بكند |
|
|
كو كريمى؟ كه ز بزمِ طربش، غمزدهاى |
جرعه اى در كشد و دفعِ خمارى بكند[٣] |
|
|
دورم به صورت از دَرِ دولتسراىِ دوست |
ليكن به جان و دل، ز مقيمانِ حضرتم |
|
معشوقا! اگرچه صورتاً از تو دور افتادهام و به هجران مبتلا گشتهام؛ ولى جان و دلم همه متوجّه توست و تو را مى جويد، به خود راهم ده.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٣، ص ١٨٥.