جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٠ - غزل ٣٨٣ آن كه پا مال جفا كرد چو خاك راهم
|
مُرغِ باغِ ملكوتم، نِيَم از عالَم خاك |
چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم[١] |
|
و نيز:
|
من شاهبازِ عالَم قُدسم، نه كِرْمِ خاك |
من نيستم ز اهل زمين، آسمانىام[٢] |
|
و يا معنى اين باشد كه خداوند مرا از نور خود برگزيد، و در مقامِ «لا اسم و لا رسمى» جاى داشتم، به عالم «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٣]: (بدرستى كه من در زمين خليفه و جانشينى قرار مى دهم.) بياوردم، و تعليم اسمائم فرمود، و مظهر اسماء و صفات، بلكه جامع كمالاتش قرار داد، و چند روزى به اين مقام و منصبم بخواند و خليفهام نام برد، و سپس به منزل اصلىام، كه «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٤]: (براستى كه ما از آنِ خداييم و به سوى او بر مى گرديم.- نيز: «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى»[٥]: (و بدرستى كه انتهاى هر چيزى به سوى پروردگار توست.) باز توجّه داد.
و شايد منظور از «مغان»، انبياء واولياء : باشند، يعنى: حضرت محبوب مرا به عالم بشرى آورد، و براى تكميل نفس خويشتنم، حوالت به انبياء و اولياء : داد، تا از راه آنان، باز به منزلگاه و «لا اسمى و لا رسمى» باز گردم.
|
بستهام در خم گيسوىِ تو اميدِ دراز |
آن مبادا، كه كند دستِ طلب كوتاهم! |
|
محبوبا! من تو را از كثرات و با ايشان مى طلبم، نه از كنار آنان، اميد آنكه روزى عناياتت شامل حالم گردد، و پرده از جمال مظاهرت بر كنار رود، و تو را از ملكوتشان مشاهده نمايم، و كثرات زلفت سبب نشود كه دست طلب مرا از راه يافتن.
[١]- شعر از شمس تبريزى است.
[٢] - شعر از صدر محلاتى مى باشد.
[٣] - بقره: ٣٠.
[٤] - بقره: ١٥٦.
[٥] - نجم: ٤٢.