جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٤٠٢ خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[١]: (اى روان آسوده در حالى كه هم خود خشنودى، و هم خدا از تو خشنود است، به سوى پروردگارت باز گرد، و در ميان بندگان خاصّم وارد شو، و در بهشت خاصّ من درآى.) خواهدم نمود.
|
در رَهِ او چو قلم گر به سرم بايد رفت |
با دل دردكش و ديده گريان بروم |
|
آنچنان مشتاق ديدار اويم كه اگر به خود بخواندم سر از پا نشناسم و چون قلم فرياد كشان و نالان و گريان با سر به پيشگاهش خواهم شتافت.
به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ سوداى تو اندر سرما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست |
لاجرم گوىْ صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[٢] |
|
|
نذر كردم گر از اين غم بدر آيم روزى |
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم |
|
باز خواجه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دو باره دوست كرده و مى گويد:
متعهد مى شوم چنانچه از غم هجران خلاصى يابم، با وجد و شادمانى و غزلخوانى به ديدارش بشتابم.
در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
[١]- فجر: ٢٧- ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.