جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٩ - غزل ٣٩٧ تو همچو صبحى ومن شمع خلوت سحرم
به گفته خواجه در جايى:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سوداگرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است، كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان، بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطاف اوييم |
چرا او سايه از ما وا گرفته است؟[١] |
|
|
به هر نظر بُت ما جلوه مى كند، ليكن |
كس اين كرشمه نبيند، كه من همى نگرم |
|
همه عالم دانسته و ندانسته، و يا همه اهل نظر، دوست مرا مى بينند و به همه خويش را مى نماياند، ولى با من آن مى كند كه ديگران از آن آسودهاند، كرشمه ها و نازش همواره آشفته حال و ناراحتم مى سازد و نمى گذارد از ديدارش آن گونه كه بايد بهرهمند گردم.
گله اى است ممزوج با تمنّا. در جايى مى گويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
پيام كرد: كه خواهم نشست با رندان |
بشد به رندى و دُردى كشيم نام و نشد |
|
|
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر مهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٢] |
|
|
به خاك حافظ اگريار بگذرد چو نسيم |
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم |
|
چنان عشق ديدار جانان بر من غالب گشته و سراپاى وجودم را گرفته كه اگر تا وقت مرگ عناياتش دستگيرىام نكند و ديده به جمالش نگشايم، و پس از گذشتن از اين جهان و در خاك سپردنم نظر لطفى به من بفرمايد و به خاكم بگذرد، از شوق كفن خواهم دريد.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.