جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٤ - غزل ٣٩٦ مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
مشاهده يارىام نمودند و در دام خويش نگاه داشتند، در اين هنگام آب حيات ديگرى از لبت مكيدم و بكلّى از خويش فانى و بيگانه گشتم؛ كه:
٢٨٠١
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تو بودى كه خود را در هر چيز به من شناساندى، تا اينكه تو را آشكار در هر چيز ديدم. و تويى آشكار بر هر چيز.- نيز:
٢٨٠٢
«إلهى! كُلُّ مَنْ أتَيْتُهُ، إلَيْكَ يُرْشِدُنى، وَما مِنْ أحَدٍ إلّاعَلَيْكَ يَدُلُّنى، وَ لا مَخْلوقٍ أرْغَبُ إلَيْهِ إلّاوَفيكَ يُرَغِّبُنى.»
[٢]: (بار الها! به سوى هركس كه مى روم، مرا به تو راهنمايى مى كند، و هيچ كس نيست جز اينكه مرا بر تو رهنمون مى شود، و به هيچ مخلوقى ميل و رغبت نمى كنم مگر اينكه مرا به تو مايل مى سازد.).
خلاصه آنكه: خواجه با ياد از گذشته كردن، گويا مى خواهد تقاضاى شهود گذشتهاش را بنمايد و بگويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيالِ آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
ز نقشْ بندِقضا هست اميد آن حافظ! |
كه همچو سرو، به دستم نگار بازآيد[٣] |
|
|
تو خوش مى باش با حافظ، بروگو خصم جان ميده |
چو گرمى از تو مى بينم، چه باك از خصم دمسردم؟ |
|
محبوبا! مرا بپذير و به خود راهم ده، اگرچه دشمن من، شيطان و يا ملامت كنانم، همواره به آتش اشتياق به تو آب مى پاشند، و بخواهند مرا از طريقه محبّتم باز دارند. من نه آنم كه سخن ايشان گوش كنم، چنانچه يارىام فرمايى و عنايتى و لطفى و نظرى و توجّهى در اين امر به من داشته باشى.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٢٤٦، روايت ٥٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.