جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦١ - غزل ٣٦٧ اگر شراب خورى، جرعه اى فشان بر خاك
اين عالم فانى به عالم باقى قدم ننهى، و در كنار افسوس و حسرت ننشينى، «بزن بر اوج فلك حاليا سرادق عشق» و تا اجلت گريبان نگرفته، پرده سراى عشق و انس خود با معشوق را بر پا كن.
|
مخور دريغ و بخور مِىْ بشاهد و دف و چنگ |
كه بىدريغ زَنَد روزگار تيغِ هلاك |
|
تا فرصتى است از غم و اندوه اين عالم كناره گير، و به كم و زياد و بود و نبودش خود را افسرده خاطر مساز، و به ذكر و مراقبه و توجّه به دوست مشغول شو، و از نفحات شورانگيز او بهره اى بگير؛ كه ناگهان فرصتها از دست خواهد شد، و از عمر خويش بهره نگرفته، خواهى رفت؛ كه:
٢٦٢٧
«إنَّ أنْفاسَكَ أجْزآءُ عُمْرِكَ، فَلا تُفْنِها إلّافى طاعَةٍ تُزْلِفُكَ.»
[١]: (بدرستى كه نفسهاى تو، جزء جزء عُمرت مى باشد، پس آنها را جز در طاعتى كه تو را به خدا نزديك سازد از بين مبر.- نيز:
٢٦٢٨
«تاركُ التَّأَهُّبِ لِلْمَوْتِ وَاغْتِنامِ المُهَلِ غافِلٌ عَنْ هُجُومِ الأجَلِ.»
[٢]: (كسى كه براى مرگ آماده نشده و فرصتها را مغتنم نشمارد، از هجوم و يورش اجل غافل مى باشد.- همچنين:
٢٦٢٩
«شيمَةُ الأتْقِياءِ إغْتِنامُ المُهْلَةِ وَالتَّزَوُّدُ لِلرَّحْلَةِ.»
[٣]: (عادت و روش اهل تقوى، مغتنم شمردن فرصت، و توشه بردارى براى كوچ [آخرت] مىباشد.)
|
به خاك پاىِ تواى سَرْوِ نازْ پرورِ من! |
كه روز واقعه، پا وامگيرم از سَرِ خاك |
|
(اى محبوب بىنظيرم! قسم به اوليائت كه در مقام عبوديّت به كمال رسيده و فانى در تو گشتهاند، چنانچه مرا به عنايات و مشاهدات خويش در اين عالم متنعّم نمودى، پس از گذشتن از اين عالم، و يا در واقعه قيامت، عنايات خاصّ خود را بر.
[١]- غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.