جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٧ - غزل ٤١٦ ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم
مىبينى و اگر او را نبينى او تو را مى بيند.».
خواجه هم مى گويد: محبوبا! شب را تا به صبح به خيالت نشستم، و هرچه در نظرم جلوه گر مى شد و مى خواست مرا از تو و مراقبه خيال جمالت باز دارد، از طرّه زلف و جلالت استمداد مى نمودم، تا آن فكر باطل و غير تو را دور سازم.
در جايى مى گويد:
|
خيالِ روى تو، در هر طريق، هَمرهِ ماست |
نسيم موى تو، پيوندِ جانِ آگه ماست |
|
|
اگر به زلف درازِ تو، دست ما نرسد |
گناهِ بختِ پريشان و دست كوته ماست |
|
|
اگر به سالى، حافظ درى زند بگشاى |
كه سالهاست، كه مشتاق روى چو مَهِ ماست[١] |
|
|
ساقى به صوت اين غزلم كاسه مى گرفت |
مىگفتم اين سرود و مى ناب مى زدم |
|
|
خوش بود وقتِ حافظ! و فالِ مراد و كام |
بر نامِ عمر و دولتِ احباب مى زدم |
|
آن مراقبات و نفى خاطره ها باعث شد كه دوست مرا به عناياتش بهرهمند سازد و كاسه گيرد و مى مشاهدهام بدهد، و سبب شد كه شرح حال خود را با سرودن اين غزل و خواندنش بدهم.
وقت خوشى بود برايم دست داد، از آن به سلامتى و كامروايى دوستان فال نيك زدم، چرا كه از تجلّيات اسمائى و صفاتى محبوب مى توانم دوستانم را بهره مند سازم.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٨، ص ٨٣.