جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٣ - غزل ٣٦٦ مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق
همنشينى با نيكان مى باشد.- همچنين:
٢٦١١
«عِمارَةُ القُلُوبِ فى مُعاشَرَةِ ذَوى العُقُولِ.»
[١]: (آبادانى قلبها، در معاشرت با خردمندان مى باشد.). زهى توفيق!
|
جهان و كار جهان، جمله هيچ در هيچ است |
هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق |
|
دنيا و كار دنيا بىارزش است، و از آن براى كسى منزلتى حاصل نمى شود، و هر كس بدان سرگرم گردد، عمر گرانمايه ضايع ساخته. «من اين نكته كردهام تحقيق» و بالعيان آن را ديدهام كه:
٢٦١٢
«ألدُّنيا ظِلٌّ زآئِلٌ.»
[٢]: (دنيا، سايه ناپايدار مى باشد.- نيز:
٢٦١٣
«الدُّنيْا غُرُورٌ حآئِلٌ وَسَرابٌ زائِلٌ، وَسِنادٌ مآئِلٌ.»
[٣]: (دنيا، فريبى گذران، و سرابى ناپايدار، و تكيه گاهى است كج.- همچنين:
٢٦١٤
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنيا.»
[٤]: (مبادا بهرهات از پروردگار و مقام و منزلت و قرب در پيشگاهش را به سرمايه اندك و ناچيز دنيا بفروشى!) مگر بنده اى كه با مولاى خود ساعتى انس و عشرت داشته باشد و كمالى را دارا شود؛ لذا مى گويد:
|
دريغ و درد! كه تا اين زمان ندانستم |
كه كيمياى سعادت، رفيق بود رفيق |
|
اين رفيق طريق و برخورد با اهل دل و اساتيد بود، كه از ابتداء تا انتهاء سير، مرا مُعينى براى رسيدن به مقصود حقيقى بود و هست. افسوس! كه من تا اين زمان ندانستم «كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق»؛ كه:
٢٦١٥
«صُحْبَةُ الأخْيارِ تَكْسِبُ الخَيْرَ، كَالرّيحِ إذا مَرَّتْ بِالطيبِ حَمَلَتْ طيباً.»
: (همنشينى با خوبان موجب برخوردارى و كسب خير مى شود، همان گونه كه باد وقتى به بوى خوش گذر مى كند، آن را با خود حمل مى كند.- نيز:
[١]- غرر و درر موضوعى، باب المصاحبة، ص ١٩٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٥.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.