جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٩ - غزل ٣٩٩ چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم
خواجه در اين غزل اظهار شكر گذارى نسبت به استاد و دوستان و همراهان خود، كه در سلوك راهنما و كمك در سير معنويش بودهاند، نموده، و خود را توجّه مىدهد كه نبايد از گفتار بدگويان بهراسد، بلكه بايد به كار خويش مشغول باشد، تا به محبوب بپيوندد و كارش به آخر رسد، مىگويد:
|
چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم |
كز چاكرانِ درگهِ پير مغان منم |
|
|
هرگز به يمن عاطفت پير مى فروش |
ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم |
|
چهل سال است كه لاف سر سپردگى به استاد را مى زنم و چنان بهرهمند از راهنماييهايش شدهام، كه از عنايات حضرت دوست و توجّهات و مشاهدات پر شورش هيچگاه بىبهره نمى باشم.
و ممكن است مراد خواجه از «پير مغان»، رسول اللَّه ٦ باشد، بخواهد بگويد:
به سبب توجّهم به وى، ساغرم از تجلّيات پر شور و مست كننده دوست تهى نگشت، و همواره از عنايات محبوب بهرهمند بودم.
و يا منظور از «پير مغان»، على ٧ باشد، و بخواهد اشاره به شيعه شدنش و لاف محبّت و ولايت او را زدن بكند (چنانكه از ابيات آخر قصيده اوّل ديوان ظاهر مىشود.) بخواهد بگويد: به يمن قبول ولايتش، به من عنايت شد آنچه شد.
و ممكن است مرادش از «پير مى فروش»، (به احتمال ضعيف) حضرت دوست