جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٤٠٩ دردم از يار است و درمان نيز هم
راستين در پيشگاهت پا برجادار.)
|
خون ما آن نرگس مستانه ريخت |
و آن سر زلف پريشان نيز هم |
|
نه تنها در گذشته چشمان خمارآلود و جذبه جمالت، در ريختن خون ما و فنايمان اثر گذاشت، بلكه جلال و كثرات عالم وجود و مظاهرت هم، اثرى در كشتن و به مقصد راه يافتن ما داشت. در جايى مى گويد:
|
گوشه گيرى و سلامت هوسم بود، ولى |
فتنه اى مى كند آن نرگسِ فتّان، كه مپرس |
|
|
گفتمش: زلف به كينِ كه گشادى؟ گفتا: |
حافظ! اين قصّه دراز است، به قرآن كه مپرس[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گرچه آشفتگىِ حالِ من از زلف تو بود |
حلِّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[٢] |
|
|
عاشق از مفتى نترسد، مِىْ بيار |
بلكه از يَرْغُوىِ سلطان نيز هم |
|
محبّ و عاشق دوست، كجا از فتواى مفتى به كفر و حدّ زدنش به ميخواران مىترسد؟ و كجا از سياست سلطان هراسى دارد؟ اى دوست! تا فرصتم به دست است و عمر باقى است، مِىْ بياور و مست ديدارت بنما، كه سخت محتاج به آنم.
به گفته خواجه در جايى:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل، دوست دارمت |
|
|
محراب ابروان بِنَما، تا سحرگهى |
دست دعا بر آرم و در گردن آرمت |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.