جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ٤١٥ ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
|
جرعه جام بر اين تختِ روان افشانم |
غُلغلِ چنگ، در اين گنبد مينا فكنم |
|
آرى، سالك تا اسير عالم فانى است و تعلّقات دامن گير اوست، قدمى فراتر از عالم پندار نخواهد گذاشت؛ و چون به مجاهدات زنجيرهاى پندار توجّه به غير حضرت دوست را بريد و از تعلّقات عالم طبيعت خلاصى يافت، رفته رفته كمال و منزلت واقعى خويش را بدست خواهد آورد، و قدرت بر تصرّف در همه عوالم باذن اللَّه پيدا خواهد كرد؛ كه:
٣٠٠٠
«فإذا أحْبَبْتُهُ، كُنْتُ إذاً سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها ...»
[١]: (وقتى بنده را دوستش داشتم، در اين صورت گوش او مى شوم كه بدان مى شنود، و چشمش كه بدان مى بيند، و زبانش كه بدان سخن مى گويد، و دستش كه بدان مى گيرد ...).
خواجه هم در اين دو بيت اشاره به چنين مطلبى مى كند و مى گويد: محبوبا! عالم پندار، مرا هدف بستگيهاى خود قرار داده، و خلاصى از آن جز به باده تجلّياتت ممكن نيست. به مشاهده جمالت سرمستم ساز، تا تصرّف در عالم كنم، و آوازه محبّت و عشقت را در زير گنبد مينايى برآورم و همه مظاهرت را به سرمستى خويش، سرمست مهرت گردانم.[٢].
در جايى پس از رسيدن به آرزوى خود مى گويد:
|
سحرم، هافتِ ميخانه به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جم جرعه مِىْ كش، كه زسرِّ ملكوت |
پرتوِ جامِ جهانْ بين، دهدت آگاهى |
|
|
بر در ميكده، رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند، افسرِ شاهنشاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر، ببخشنداى دل! |
كمترين مُلكِ تو از ماه بود تا ماهى[٣] |
|
[١]- اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، روايت ٨.
[٢] -« عقده در كمر ...» و« جرعه جام ...» و« غُلغُل چنگ ...» تمثيلى است. مراد، بيان فوق است.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.