جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ٤١٣ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم
خواجه در اين غزل، خبر از مشاهده اى كه برايش پيش آمده داده، و اشاره به سابقه ازلى بودن، و علّت موفقيتّ دوبارهاش به آن ديدار كرده، مىگويد:
|
دوش، بيمارىِ چشم تو، ببرد از دستم |
ليكن از لطف لبت، صورتِ جان مى بستم |
|
محبوبا! شب گذشته جذبه جمال و چشمان مستت، مرا از من گرفت و فانى ساخت، و سپس لبت آب حياتم داد و زندهام نمود و به بقاء ابدم نايل ساخت.
در جايى از مژده آن ديدار خبر داده و مى گويد:
|
دوش از جنابِ آصف، پيكِ بشارت آمد |
كز حضرت سليمان، عشرت اشارت آمد |
|
|
از چشم شوخش اى دل! ايمانِ خود نگهدار |
كآن جادوىِ كمانكش، بر عزم غارت آمد[١] |
|
و در جايى هم به عظمت چنين ديدارى اشاره كرده و مى گويد:
|
آن كس كه به دست جام دارد |
سلطانى جَمْ مدام دارد |
|
|
بيرون ز لب تو ساقيا! نيست |
در دور كسى، كه كام دارد |
|
|
بر سينه ريشِ دردمندان |
لعلت نمكى مدام دارد[٢] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٩، ص ١٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٤، ص ١١٨.