جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٨ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
چون آهو از آدمى زادگان فرارى داده و اينك جز انس با تو را طلب نمى كنم.
و يا بخواهد بگويد: اين جمال جذّاب توست كه همه را دانسته و ندانسته به خود توجّه داده و مرا هم چون آهوى وحشى به بيابانها كشيده.
باز خواجه با اين بيت اظهار اشتياق به ديدار محبوب نموده. در جايى مى گويد:
|
چون تويى نرگس باغ نظراى چشم وچراغ! |
سر چرا بر من دل خسته گران مى دارى؟ |
|
|
دين ودل رفت ولى راست نمى آرم گفت |
كه من سوخته دل را تو بر آن مى دارى[١] |
|
|
ز شوق چشمه نوشت چه قطره ها كه فشاندم |
ز لعل باده فروشت چه عشوه ها كه خريدم |
|
محبوبا! اين سرشكى كه از ديدگان مى بارم، به اشتياق ديدن روى توست. و اين تحمّل نازى كه از تو مى كنم، براى رسيدن به شراب مشاهداتت مى باشد. بيا و عنايتى فرما و از دورى و هجرانم خلاصى بخش.
به گفته خواجه در جايى:
|
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت حال مردمان چون است |
|
|
به ياد لعل لب و چشم مست ميگونت |
زجام غم، مِىِ لعلى كه مى خورم خون است |
|
|
زدور باده به جان راحتى رسان ساقى! |
كه رنج خاطرم از جور دور گردون است[٢] |
|
|
ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادى |
ز غصّه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم |
|
محبوبا! از جور و جفا و ناز و كرشمه با من دست بر نداشتى و هموارهام به ناراحتى و غم و غصّه در هجرت نشاندى. گويا درد مرا (كه وصال توست) دوا جز اين نمى دانستى و مى خواستى بكلّى از خويشم و توجّه به عالم طبيعتم برهانى تا لايق ديدارت گردم. در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.