جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ٣٧٣ اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
٣٤٢٧
قُلُوبَ المُخْبِتينَ إلَيْكَ والِهَةٌ.»
[١]: (بار خدايا! دلهاى آنان كه همواره متوجّه تواند و تنها به تو آرامش مى يابند، سرگشته و واله توست.) به گفته خواجه در جايى:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير[٢] |
|
|
يا رب اين آتش كه در جان من است |
سرد كن ز آنسان كه كردى بر خليل |
|
محبوبا! آتش عشقى كه بر جان من زدى و شيفته خود ساختى، با ديدارت به سردىاش مبدّل كن، همان گونه كه بر خليلت ٧ «بَرْداً وَسَلاماً»[٣] نمودى، تا در ميان شعلههاى آن بوده باشم و نسوزم.
كنايه از اينكه: به عشقت سوختى و فانىام ساختى، پس از فنا، بقايم كرامت فرما؛ كه:
٢٦٧٢
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٤]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كرده و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.)
|
من نمى يابم مجال اى دوستان! |
گر چه او دارد جمالى بس جميل |
|
محبوبِ مرا رُخسارى بس نيكوست، ولى چه سود كه خواجه را توفيق آنكه باز به ديدارش دست يابد نيست. در جايى مى گويد:
[١]- بحار الانوار، ج ١٠٠، ص ٢٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٣] - اشاره است به آيه شريفه ٦٩ از سوره انبياء كه مى فرمايد:« قُلْنا: يا نارُ، كُونى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهيمَ.»:( گفتيم: اى آتش، براى حضرت ابراهيم[ ع] سرد و خنك، و مايه سلامتى و تندرستى او باش.)
[٤] - اقبال الأعمال، ص ٦٨٧.