جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧١ - غزل ٣٩٩ چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم
است به ياد عالم اصلى خود افتم. سخن ورى چو من را به اين عالم نياورده اند تا عهد ازلم را فراموش كنم و به ياد عالم اصلى خود نباشم و ياد محبوب را از خاطر ببرم؛ كه:
٢٩٩٥
«إلهى! ما أقْرَبَكَ مِنّى وَأبْعَدَنى عَنْكَ! وَما أرْأَفَكَ بى! فَمَا الَّذى يَحْجُبُنى عَنْكَ ... إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَظَّرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (بار الها! چقدر به من نزديكى و من از تو دور! و چقدر به من رؤوف و مهربانى! پس چه چيز مرا از تو محجوب ساخته ... معبودا! خود به بازگشت به مظاهرت امر فرمودى، پس با پوشش انوار و هدايتى كه با ديده دل تو را مشاهده كنم، مرا به خود برگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سوى تو وارد شدم، از طريق آنها به سويت باز گردم، در حالى كه درونم از نگرش [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از تكيه كردن و اعتماد بر آنها برداشته شده باشد؛ كه تو بر هر چيز توانايى.)
|
آب و هواى پارس، عجبْ سفله پرور است! |
كو همرهى؟ كه خيمه از اين خاك بر كنم |
|
خواجه از قدر نشناسى مردم شيراز و نداشتن مصاحب هم طريق گله مى كند و مىگويد: اگر رفيق راهى بيابم از اين خاك سفر خواهم نمود. با اين همه، در ابيات ديگرش از شيراز تعريف نموده، در جايى مى گويد:
|
شيراز و آب ركنى و آن باد خوش نسيم |
عيبش مكن، كه خالِ رُخِ هفت كشور است |
|
|
فرق است ز آب خضر، كه ظلمات جاى اوست |
تا آب ما، كه منبعش اللَّه اكبر است[٢] |
|
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.