جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٦ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
|
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلسِ شاه |
پياله گيرم و از شوق، جامه پاره كنم |
|
آرى، اين لعل لب حيات بخش يار است، و اين عقيقين و آتشين شراب جانان و تجلّيات پر شور اوست، كه سالك را زندگى و جوانى و حيات هميشگى مى بخشد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: چنانچه دوست به سر عنايت آيد، و مرا به مشاهدات حيات بخشش مورد توجّه قرار دهد، جوانى را از سر خواهم گرفت، و عمر پايان يافته در فراقش را با نشاط و خوشى و جوانى به پايان خواهم بود، و از گرفتگى و غنچه بودن باز خواهم شد، و چون گل كه وقت شكفته شدن جامه چاك مىكند و كاسه مى گيرد، چنان خواهم كرد و شراب مشاهدهاش را خواهم ستانيد.
به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ در آغوشم گير |
تا سحرگه، ز كنارِ تو جوان برخيزم[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
نصابِ حسن در حدّ كمال است |
زكاتم ده، كه مسكين و فقيرم |
|
|
قدح پر كن، كه من از دولت عشق |
جوانبخت جهانم، گرچه پيرم[٢] |
|
ممكن است منظور از «شاه»، يكى از اهل كمال بوده (چون شاه داعى الى اللَّه، و يا شاه نعمة اللَّه ولىّ). گويا پيش از اين حالى در مجلس آنان به وى دست داده، كه مىگويد: «به ياد مجلس شاه ...»
|
نه قاضىام نه مدرّس، نه محتسب نه فقيه |
مرا چه كار، كه منعِ شرابخواره كنم؟ |
|
گويا سخن خواجه در اين بيت با زاهد و واعظ است، مىخواهد بگويد: از منى.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.