جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٠
در بند نِهْ، و با تاب دادن آن به دام خود نگاهدار، تا همواره به ديدارت ديده دل گشاده دارم. در جايى مى گويد:
|
جز به زلف تو ندارد دلِ عاشق ميلى |
آه از اين دل! كه به صد بند نمى گيرد پند |
|
|
باز مستان دل از آن گيسوى مشكين حافظ! |
ز آنكه ديوانه همان بِهْ كه بماند دربند[١] |
|
|
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در كوه |
شورِ شيرين منما، تا نكنى فرهادم |
|
|
مىمخور با دگران، تا نخورم خون جگر |
سرمكش تا نكشد سر به فلك فريادم |
|
گفتارى است بر طبق گفتار عشّاق مجازى كه نمى خواهند معشوقشان را در عيش نوش با ديگرى ببينند؛ ولى خواجه معناى دقيق عرفانى و توحيدى را از اين دو بيت اراده نموده، و از الفاظِ «مشو» و «منما» و «مكش» و «مخور»، اراده خلاف آن را فرموده؛ زيرا عارف حاضر نيست دوست را از يك دريچه مشاهده كند، بلكه مىخواهد او را با همه مظاهر متجلّى ببيند تا به مستى بگرايد. اينجاست كه فرهاد وار سر به كوه و بيابان خواهد گذاشت و مى گويد: «شهره شهر مشو» (يعنى:
بشو)؛ و از طرفى، رسيدن به اين شهود، ملازم با عتاب و بىاعتنايى معشوق مىباشد، تا طالب بكلّى از خويش برهد، اين امر هم ملازم با خونين جگرى عاشق است و فريادش به فلك خواهد رفت، لذا مى گويد:
|
مىمخور با دگران، تا نخورم خون جگر |
سر مكش، تا نِكشد سر به فلك فريادم |
|
|
چون فلك جور مكن، تا نكُشى عاشق را |
رام شو، تا بدمد طالعِ فَرُّخْ زادم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٧، ص ١٢٦.