جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ٤١٠ در غم خويش چنان شيفته كردى بازم
|
اگراز دام خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاك سر كوى تو بود پروازم |
|
محبوبا! با همه آنچه گفتم دانستهام تنها راه آزادىام از هجران، از دام خويش رها گشتن است. چنانچه بكلّى از خوديّت خود و بستگيها برهانىام، به سوى تو پرواز خواهم نمود؛ كه:
٢٩٦٧
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! انقطاع و بريدن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا فرما، و ديدگان دلهايمان را به روشنايى مشاهدهات نورانى ساز، تا حجابهاى نور را دريده، پس به معدن عظمت واصل گشته و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.)
|
حافظ ار جان ندهد بَهْرِ تو چون پروانه |
پيش روى تو، چو شمعش به شبى بگدازم |
|
اى دوست! عنايات و الطافت را از من دريغ مدار. و چنانچه پروانه وار در مقابل نور جمالت نسوختم و سرباز زدم، شبى خويش را چون شمع در مقابلت خواهم سوخت. به گفته خواجه در جايى:
|
اگرچه مست و خرابم، تو نيز لطفى كن |
نظر بر اين دل سرگشته خرابْ، انداز |
|
|
گر از تو يكسرِ مو سر كشد، دلِ حافظ |
بگير و در خَمِ زلفش، به پيچ و تاب انداز[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
همچو صُبحم يك نفس باقى است بىديدارِ تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چو شمع[٣] |
|
[١]- اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٣، ص ٢٤٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.