جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٣٧١ اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول
خواجه در اين غزل به بيان حال خويش در طلب معشوق حقيقى پرداخته، و در ضمن تمنّاى ديدار نموده و مى گويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد ز دولتِ وصلِ تو، كار من به حصول |
|
دلبرا! اگر به قربت راهم دهى و دولت وصالت نصيبم گردد، به منتهى آرزوى خود نايل گشتهام. به گفته خواجه در جايى:
|
اگر آن طاير قدسى، ز دَرَم باز آيد |
عمر بگذشته، به پيرانهْ سَرَم باز آيد |
|
|
كوسِ نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم، كه مَهِ نو سفرم باز آيد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
بچشم مِهْر اگر با من، مَهَم را يك نظر بودى |
از آن سيمين بدن، كارم بخوبى خوبتر بودى |
|
|
به وصلش گرمرا روزى، ز هجران فرصتى بود |
مبارك ساعتى بودى، چه خوش بودى اگر بودى[٢] |
|
|
قرار برده ز من، آن دو سنبلِ مشكين |
خراب كرده مرا، آن دو نرگسِ مكحول |
|
محبوبا! عطر جلال و جمالت را كه در گذشته از طريق مظاهرت استشمام كرده.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.