جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٩ - غزل ٣٨٩ به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم
خواجه با بيانات شيواى اين غزل، در عين اينكه اظهار اشتياق به معشوق حقيقى مى نمايد و از ثبات قدمش در طريق بندگى سخن مى گويد، گفتارش با گله ممزوج است. مىفرمايد:
|
به غيرِ آنكه بشد دين و دانش از دستم |
دگر بگو: كه ز عشقت چه طَرْف بر بستم |
|
اى دوست! عشقت دين و زهد خشك و عبادات قشرى و دانشهاى بافته و هر آنچه از تعلّقات و بستگى و خيالات بود، از من بستانيد و به نيستى و نادارىام آگاه ساخت. حال: «بگو كه ز عشقت چه طَرْف بربستم».
گله اى است عاشقانه، و گرنه طرف نبستنهاست، كه عاشق را به طَرْف بستن از دوست موفق مى كند، به گفته خواجه در جايى:
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاىِ اعتراض |
پادشاهِ كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
|
عارفى كو سير كرد اندر مقام نيستى |
مست شد، چون مستى او از عالم اسرار داشت[١] |
|
|
اگرچه خرمن عمرم، غم تو داد به باد |
به خاك پاى عزيزت، كه عهد نشكستم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٠، ص ٩٠.