جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٢ - غزل ٣٩٦ مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
(معبودا! كمال انقطاع و بريدن از غير به سوى خويش را به من عنايت فرما ... تا اينكه ديدگان دلهايمان به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به عزّت پاكت بپيوندد. بار الها! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و در برابر جلالت مدهوش گشتند، پس در باطن با تو به مناجات پرداخته، و در ظاهر و آشكارا براى تو عمل نمودند.)
|
ندارم دستت از دامن، بجز در خاك و آندم هم |
چو بر خاكم گذار آرى، بگيرد دامنت گَرْدم |
|
اى محبوب بىهمتا! دستى كه به دامنت زدهام، تا زندهام بر نخواهم داشت، و هرگز اميد خويش از تو نخواهم بريد؛ كه:
٣١٠٣
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أمَلى؛ فَأخْلِصْنى بِخالِصَةِ تَوْحيدِكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَةِ عَبيدِكَ.»
[١]: (معبودا! به دامان كرم تو دست آويختهام، و براى نيل به عطايايت آرزو گستردهام، پس با توحيد خالصت مرا پاك و خالص گردان، و از بندگان برگزيدهات قرار ده.- چنانچه بميرانىام و در خاك گذارندم و به خاكم بگذرى، غبار عالم خاكىام دامنت را خواهد گرفت (سخنى است عاشقانه).
كنايه از اينكه: در اين عالم و پس از اين عالم، مرا جز تو دلدار نباشد، كه:
٣٢٢١
إلهى! مَنْ ذَا الّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ [ذا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَ لًا؟!»
[٢]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه به مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!)
|
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم مى دمى تا كى |
دمار از من برآوردى، نمىگويى بر آوردم |
|
دلبرا! با غم عشقت نابودم ساختى و جانم بستانيدى؛ با اين همه، دست از من.
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.