جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٨ - غزل ٣٩٧ تو همچو صبحى ومن شمع خلوت سحرم
تو افكنده و سبب غمگين شدن و خونين دل ساختنم به عشقت و محروميّتم گرديده، ترسناكم كه محروميّتم دوام پيدا كرده و بميرم و پس از به خاك سپرده شدنم هم از خاكم آثار ظلمت خونين دلىام آشكار گردد.
و يا بخواهد بگويد: داغ ديدار تواى دوست! از راه كثرات چنان در دل من جاى گرفته، و آتش بر افروخته، كه آثارش پس از به خاك سپردنم از مزارم ظهور خواهد كرد و خاكم بنفشه زار خواهد شد.
|
بر آستان اميدت گشادهام در چشم |
كه يك نظر فكنى خود فكندى از نظرم |
|
اى دوست! چشم اميد خويش به سوى تو گشاده بودم تا نظر لطفى بفرمايى و مرا به مشاهدهات نائل سازى، عنايتى نفرمودى و از نظر فكندىام، و نگفتى عاشق مخلصى دارم به وى نظرى كنم.
در جايى مى گويد:
|
چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود |
ور آشتى طلبم، بر سر عتاب رود |
|
|
چو ماهِ نو، رَهِ نظّارگان بيچاره |
زند به گوشه ابرو و در حجاب رود |
|
|
مرا تو عهد شكن خوانده اىّ و مى ترسم |
كه با تو روز قيامت همين خطاب رود[١] |
|
با اين همه:
|
چه شكر گويمت اى خيل غم! عفاكَ اللَّه! |
كه روز بىكسى آخر نمى روى زِ بَرَم |
|
محبوبا! اگرچه عنايتى به من نمى كنى و مورد نظرم قرار نمى دهى و تنهايم مىگذارى، چگونه شكر آن كنم كه نمى گذارى خيل غم عشقت از سينهام بيرون شود، و همواره با غمت انس داشته و به يادت مأنوسم.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤٠.