جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٤ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
چنانچه گل مرادم از طريق ملكوت خويش و مظاهر شكفته گردد، و به مشاهده جمال جانان نائل شوم، و دوست مرا به بندگى خود بپذيرد و پناهم دهد، ديگر دشمن و شيطان را قدرت آن نباشد كه در كار من فتنه كند، و از طريق فطرتم جدا نمايد، و سلطه بر من داشته باشد، و از ياد اويم باز دارد. او را با اين توجّهم غالب خواهم بود، و حواله سر او به سنگ خاره كنم كه: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»[١]: (براستى كه تو را تسلّطى بر بندگان من نيست، مگر گمراهانى كه پيروىات نمايند.- نيز: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ، تَذَكَّرُوا، فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»[٢]: (بدرستى كه وقتى اهل تقوى را وسوسه اى از شيطان فرا رسد، [خدا را] به ياد مى آورند و در همان لحظه بصير و بينا مى گردند.) به گفته خواجه در جايى:
|
غلامِ نرگسِ مستِ تو، تاجدارانند |
خرابِ باده لعلِ تو، هوشيارانند |
|
|
رقيب! در گذر وبيش از اين مكن نخوت |
كه ساكنانِ دَرِ دوست، خاكسارانند[٣] |
|
|
گداى ميكدهام، ليك وقتِ مستى بين |
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم |
|
آرى، نتيجه عبوديّت و بندگى و گدايى دَرِ جانان، به مقام مشاهده او دست يافتن، و به فناى خود آگاه شدن، و به مقام خلافة اللّهى نشستن، و برترى خويش را با ديده فنا، به حساب ديد مقام ولايت اللّهى، بر عالم ديدن، و ناز بر فلك و حكم بر ستاره نمودن است. در واقع به عالم حكم و فرمان دادن مى باشد؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٤]: (همانا من جانشينى در زمين قرار مى دهم.- نيز:
٢٨٩٩
«عَبْدى! أطِعْنى حَتّى أجْعَلَكَ مَثَلى؛ أنَا حَىٌ لا أمُوتُ، أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَمُوتُ، أنَا غَنىّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ، أنَامَهْما
[١]- حجر: ٤٢.
[٢] - اعراف: ٢٠١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٤] - بقره: ٣٠.