جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٢ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
بگيرم. به گفته خواجه در جايى:
|
معاشران! ز حريفِ شبانه ياد آريد |
حقوقِ بندگىِ مخلصانه ياد آريد |
|
|
چو در ميان مراد آوريد دستِ اميد |
ز عهد صحبتِ ما در ميانه ياد آريد |
|
|
سَمَند دولت اگر تند و سركش است، ولى |
ز همرهان، به سَرِ تازيانه ياد آريد |
|
|
به وقت مرحمت اى ساكنانِ صدرِ جلال! |
ز روى حافظ و آن آستانه ياد آريد[١] |
|
|
اگر شبى به زبانم حديثِ توبه رَوَد |
ز بىطهارتى آن را به مِىْ غَراره كنم |
|
درست است «به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم.»؛ ولى از چون منى اين كار شايسته نبود؛ مگر از دوست و ياد او چه بدى ديدهام، كه چنين كنم؟ با اين همه، چنانچه شبى از جهل و بىطهارتى اين سخن را به زبانم بياورم، با مى و ياد و ذكر او به طهارت آن خواهم پرداخت، تا ديگر از اين سخنان نگويم و از توبه به ذكر و يادش توبه كنم و هرگز دست از دامنش بر نخواهم داشت، تا بوصالم نايل سازد.
در جايى مى گويد:
|
سِرِّ سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان در پىِ او دل به وفا مى گردد |
|
|
دلِ حافظ، چو صبا بر سرِ كوىِ تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوامى گردد[٢] |
|
نه تنها دست از او بر نخواهم داشت، كه:
|
به تختِ گل بنشانم بُتى به سلطانى |
ز سنبل و سمنش، سازِ طوق و ياره كنم |
|
دوست را در خيال آرم و جمال و كمال و سلطنش را در نظر گيرم، و به آن دل.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٧، ص ٢٠٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.