جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٣٩٤ بى تواى سرو روان با گل و گلشن چه كنم
راهنما نشود، در اين ظلمت سراى عالم طبيعت كجا مرا قدرت آن است تا از حجابهاى ظلمانى و نورانى بِرَهَم و به ديدارش نائل آيم؛ كه:
٢٨٨٦
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! انقطاع و بريدن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا فرما، و ديدگان دلهايمان را به روشنايى مشاهدهات نورانى ساز، تا آنها حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به معدن عظمتت واصل گشته و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.) در جايى مى گويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگهِ يار كجاست؟ |
منزلِ آن مَهِ عاشق كُشِ عيّار كجاست؟ |
|
|
شب تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا؟ وعده ديدار كجاست؟[٢] |
|
|
شاهِ تُركان چو پسنديد و به چاهم انداخت |
دستگير ار نشود لطفِ تَهَمْتَن چه كنم؟ |
|
خواجه با اشاره به قصّه افراسياب و رستم، مىخواهد بگويد: دوست، مرا پسنديد، كه گرفتار عشق خويش نمود. چنانچه پس از اين مرا دستگيرى ننمايد، چه چاره مى توانم كنم؟ و بخواهد بگويد:
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده زحسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[٣] |
|
و در جايى مى گويد:
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد سَرِ بيگانه و خويش |
|
[١]- اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٧.