جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
معمولًا سالكينى كه لحظه اى به ديدار حضرت دوست نايل گشته و سپس از آن محروم مى شوند، گاه گاهى كه با خود خلوت مى كنند، خيالى از آن ديدار را در دل تصوّر نموده و خويش را به آن تسلّى داده و به بازگشت و شهود دوباره آن اظهار اشتياق مى نمايند. گويا خواجه هم چنين حالى را پيدا كرده، كه در اين غزل مىگويد:
|
خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم |
به صورت تو نگارى نديدم و نشنيدم |
|
محبوبا! چون شهود گذشتهام را در نظر مى آورم، صاحب جمالى را در زيبايى، چنانكه تويى، نمىيابم و نشنيدهام.
و ممكن است بخواهد بگويد: معشوقا! عالم و مظاهر را (كه نشان دهنده كمالات و اسماء و صفات تواند) در كارگاه ديده در آورده و به سير آفاقى آنها پرداختم، از اين راه پى به كمالات تو برده، و فهميدم كه چون تو محبوب و معشوقى در كمال و جمال وجود ندارد؛ كه: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ، حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟! أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (بزودى نشانههاى روشن خود در آفاق و نواحى [جهان] و در جانهايشان را به آنها نشان خواهيم داد، تا برايشان روشن گردد كه تنها او حقّ است. آيا.
[١]- فصّلت: ٥٣ و ٥٤.