جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٦ - غزل ٣٧١ اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول
بودم، بى قرارم نموده؛ و جذبه چشمان و مژگان سياه و صفت جلالى و جمالت مرا به خرابى و بىتابى كشيده. بيا و عنايتى فرما و پرده از رُخسار كثرات كنار زن و بى حجابِ عالم طبيعت، خود را باز به من بنمايان. در جايى مى گويد:
|
مدامم مست مى دارد، نسيمِ جَعد گيسويت |
خرابم مى كند هر دم، فريبِ چشم جادويت |
|
|
توگر خواهى كه جاويدان، جهان يكسر بيارايى |
صبا راگو: كه بر دارد، زمانى برُقْعَ از رويت |
|
|
زهى همّت كه حافظ راست، كز دنيا و از عقبى |
نيايد هيچ در چشمش، بجز خاكِ سركويت[١] |
|
|
دلِ چو آينهام را، غم تو مِصْقَل شد |
از آن هميشه ز زنگ خِرَد بود مَصْقول |
|
معشوقا! غم عشق تو آمد و زنگهاى آثار بشريت را از من زدود و رهبرم گشت، و ديگر پيروى از عقل برايم ممكن نيست.
|
منِ شكسته بد حال زندگى يابم |
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول |
|
محبوبا! حيات ابدى آن روزى خواهم يافت، كه كشته تو گردم و غم عشقت به فنايم دست زند، بيا و هرچه زودتر مرا به غم خويش فانى ساز، و به حيات ابدىام نايل گردان. در جايى مى گويد:
|
هر كو به تيغ عشق تو شد كشته، روز حشر |
او را در آن جناب، سؤال و جواب نيست |
|
|
حافظ چو زَرْ به بوته در افتاد و تاب يافت |
عاشق نباشدآن كه چو زَرْ او به تاب نيست[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٥، ص ١٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩١، ص ٩٦.