جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٣ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
خود خوش نمايم:
٢٧٥٠
«اعْبُدِ اللَّهَ كَأنَّكَ تَراهُ، فَإنْ كُنْتَ لا تَراهُ، فَإنَّهُ يَراكَ.»
[١]: (خدا را بگونه اى پرستش كن كه گويا او را مى بينى، و اگر تو او را نمى بينى، مسلماً او تو را مى بيند.- نيز:
٢٧٥١
«يا عيسى! ابْغِنى عِنْدَ وِسادِكَ، تَجِدْنى.»
[٢]: (اى عيسى! مرا در نزد بالشت [هنگام خوابيدن] بجوى، كه مرا مى يابى.) به گفته خواجه در جايى:
|
گر چه افتاد ز زلفش گرهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كرمش مى دارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كند بيدارم[٣] |
|
|
مرا كه نيست ره و رسمِ لقمهْ پرهيزى |
همان بِهْ است كه ميخانه را اجاره كنم |
|
حال كه مرا توان آنكه از ميخوارى و توجّه به دوست و طلب ديدار او توبه نمايم نيست، و جذبات باطنى و فطرت همواره مرا دعوت به او مى كند؛ بهتر آن است كه بالدّوام به ياد و ذكر و مراقبه جمالش باشم، و ميخانه و عالم هستى را كه محلّ مشاهدات اوست، مورد توجّه خود قرار دهم، به اميد آنكه روزى از اين طريق به وصال حضرتش نايل آيم:
٢٧٥٢
«إلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتْ العُقُولُ المتُبايِنَةُ؛ فَلا تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ إلّابِذِكْراكَ، وَ لا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلّاعِنْدَ رُؤْياكَ.»
[٤]: (معبودا! دلهاى سرگشته و حيران تشنه و شيفته توست، و عقلهاى متباين بر معرفت و شناخت تو گرد آمده؛ پس دلها جز به يادت آرام نمى گيرد، و جانها جز هنگام ديدارت قرار نمىيابد.- چون:
|
ز روى دوست مرا چون گلِ مراد شكفت |
حواله سر دشمن به سنگِ خاره كنم |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٧٦.
[٢] - روضه كافى، ص ١٣٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.