جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٠ - غزل ٤١٣ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم
(آيا من پروردگار شما نيستم؟!)، «بَلى، شَهِدْنا»[١]: (بله، گواهى مى دهيم.) مىگويند، يا سرباز مى زنند؟.
خواجه هم مى خواهد بگويد: بحمداللَّه كه ابتلائات عالم طبع و بىعنايتيهاى دوست، مرا از طلب او باز نداشت، و همواره بر سر كويش از پاى ننشستم.
در جايى سخن از استقامت خود به ميان آورده و مى گويد:
|
دست از طلب ندارم، تا كام من برآيد |
يا جان رسد به جانان، يا خود ز تن برآيد |
|
|
هر دم چو بىوفايان، نتوان گرفت يارى |
ماييم و آستانش، تا جان ز تن برآيد[٢] |
|
|
صنم لشگرىام، غارتِ دل كرد وبرفت |
آه! اگر عاطفتِ شاه نگيرد دستم |
|
دوست، با تجلّيات و جذبات اسماء و صفاتىاش عالم خيالىام را از من بگرفت و فانى در خويش نمود. آه! اگر پس از فنا به بقايم نايل نسازد و حيات ابدم نبخشد؛ كه:
٢٨٩٨
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٣]: (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و دربرابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، پس در باطن با تو به مناجات پرداخته، و در ظاهر و آشكارا براى تو عمل نمودند.)
|
رتبت دانش حافظ، به فلك بَرْ شده بود |
كرد غمخوارىِ بالاىِ بلندت، پستم |
|
اى دوست! غم تو و جمال زيبايت، هر آنچه از دانش و فضل آموخته و مورد توجّه همگان گشته بودم، از من بگرفت و به آن بىاعتنا شدم.
در جايى مى گويد:
[١]- اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.