جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٤٠٥ خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
در جايى پس از رسيدن به اين آرزو، مىگويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او، سودا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان، بالا گرفته است[١] |
|
|
بر در مدرسه، تا چند نشينى حافظ! |
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم |
|
اى خواجه! با علوم ظاهرى و مفاهيم و تعليم و تعلّم از اساتيدِ معارف، آشنايى با حضرت دوست به دست نمى آيد. كمالات انسانى و معنوى را بايد به راهنمايى آنان كه ميخانه دوست گشته اند و حضرت معشوق آنان را به قرب خود پذيرفته و گوش و چشم و زبان و حتى عقل آنان شده فرا گرفت؛ كه:
٢٩٥٨
«وَما يَتَقَرَّبُ إلىَّ عَبْدٌ مِنْ عِبادى بِشَىْءٍ أَحَبُّ إلىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، وَإنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلىَّ بالنَّافِلَةِ حَتّى احبَّهُ، فَإذا أحْبَبْتُهُ، كُنْتُ اذاً سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الّذى يَبْصُرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الّذى يَنْطِقُ بِهِ ...»:
(هيچ بنده اى از بندگانم به چيزى محبوبتر از آنچه بر او واجب نمودم، به سوى من تقرّب و نزديكى نمىجويد. بدرستى كه او با كارهاى مستحبّى به سوى من نزديكى مى جويد تا اينكه دوستش مى دارم، وقتى او را دوست داشتم، گوش او مى شوم كه بدان مى شنود، و چشمش كه بدان مى بيند، و زبانش كه بدان سخن مى گويد.- در حديث معراج آمده كه:
٣٢٣٤
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٢]: (و بدرستى عقل او را غرقه معرفتم نموده، و خود به جاى عقل او قرار مى گيرم.)، تا علوم ظاهرى به علم باطن آميخته نگردد، علمى كه همه معرفت ونور و روشنى است، بدست نمى آيد؛ كه:
٢٨٥٣
«ثَمَرَةُ العِلْمِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ.»
[٣]: (ثمره علم و آگاهى، شناخت خداست.).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٣.