جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٨ - غزل ٣٨٣ آن كه پا مال جفا كرد چو خاك راهم
خواجه در اين غزل در ضمن اينكه تذلّل و كوچكى و بندگى خود را در پيشگاه محبوب ظهور مى دهد، اظهار اشتياق به او نموده، و در عين اينكه گله از بى عنايتيهاى دوست دارد، در بعضى ابيات خبر از عنايات گذشتهاش داده، مىگويد:
|
آن كه پا مال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاكْ مى بوسم و عُذْرِ قَدَمش مى خواهم |
|
دوست، مرا پامال جفاها و بىاعتناييهاى خود قرار داد، و به خوارىام كشانيد.
باكى نيست. آنچه او مى كند خير و سربلندى من است؛ لذا: «خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم» يعنى: سربندگى به پيشگاهش مى سايم و از اينكه نتوانستهام به غايت شاكر باشم معذرت مى خواهم، و از اينكه چون منى را به بندگيش پذيرفته شكر گذارم. لذا مى گويد:
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا |
چاكر معتقد و بنده دولت خواهم |
|
محبوبا، من آن بنده اى نيستم كه بىعنايتيهايت را به حساب آرم و فرياد و فغان داشته باشم، فرياد و ناله آنان كنند كه ترا نشناخته باشند و ندانسته باشند كه در بى عنايتى تو عنايتهاست، به چاكرى تو ايستاده و مى دانم آنچه با من مى كنى عين لطف است، و غلامى هستم كه پايدارى و بقاء و سلطنت تو را خواهانم (كه همواره پايدار مى باشى)