جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ٣٧٤ به عهد گل شدم از توبه شراب خجل
از آن توبه كردى؟ زيرا از سؤال، ملول و از جواب، خجلت زده خواهم شد. بخواهد بگويد:
٢٧٦٧
«إلهى! إعْتِذارى إلَيْكَ اعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ، فَاقْبَلْ عُذْرى، [يا كريم!] يا أكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَيْهِ المُسيئُونَ! إلهى! لا تَرُدَّ حاجَتى، وَلا تُخَيِّبْ طَمَعى، وَلا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجآئى وَأَمَلى، إلهى! لَوْ أرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى، وَلَوْ أَرَدْتَ فَضيحَتى لَمْ تُعافِنى.»
[١]: (معبودا! عذرخواهى من به درگاهت، عذر خواهى كسى است كه از قبول عذر خويش بىنياز نگشته؛ پس عذرم بپذير، [اى بزرگوار!] اى كريمترين كسى كه گنهكاران از او پوزش مىطلبند! بار الها! حاجتم را رد مكن، و طمعم را نوميد مساز و اميد و آرزويم را از خود مَبر. معبودا! اگر مى خواستى خوارم سازى، هدايتم نمى فرمودى و اگر مى خواستى رسوايم گردانى، عافيتم نمى بخشيدى.)
|
چرا به زير لبت جام زهر خنده زند |
اگر نه از لب لعل تو شد شراب خجل |
|
معشوقا! سخن ما اين است كه لب لعل تو در بىخود كردن عشّاق و حيات بخشى چنان مى باشد، كه شراب ظاهرىِ مست كننده در مقابلش خجلت زده است و نمى توان نسبت مست كردن به آن داد؛ زيرا شرابِ انگور، مستى ظاهرى مىبخشد، ولى لب لعل تو، به باطن و ظاهر حالتى مى دهد كه عاشق در مقابل تلخيها و ناملايمات عالم طبيعت خندان و پذيراى آن مى باشد، بلكه تلخى و ناملايم نمى بيند.
در جايى مى گويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم |
كه در طريقت ما، كافرى است رنجيدن[٢] |
|
لذا مى گويد:
[١]- اقبال الأعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.