جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ٣٧٤ به عهد گل شدم از توبه شراب خجل
|
دست ماه و مهر بربندد به حُسن |
ماه بىمهرم چو بگشايد نقاب[١] |
|
لذا مى گويد:
|
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش |
كه شد ز شيوه آن چشم پر عتاب خجل |
|
آرى، شيوه و طريقه چشم و جذبات پر شور محبوب من، فريفته ساختن و نابود نمودن و فناء عشّاق مى باشد، و منتهى آرزوى ايشان اين است. گل نرگس با آن دلربايىاش، در مقابل محبوب من سر خجلت به زير افكنده.
كنايه بر اينكه: مظاهر، با جمالى كه به عاريت و مجاز دارند، سزاوار است كه در مقابل جمال حقيقى محبوب من شرمنده باشند.
در جايى مى گويد:
|
چندان بود كرشمه و ناز سَهى قدان |
كآيد به جلوه سَرْوِصنوبرْخرام ما[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
تا ز وصف رُخ زيباى تو ما دم زدهايم |
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
بهار شرح جمال تو داده در هر فصل |
بهشت، ذكر جميل تو كرده در هر باب[٤] |
|
|
بود كه يار نپرسد گنه ز خُلق كريم |
كه از سؤال ملوليم و از جواب خجل |
|
اميد آنكه دوست با خُلق كريم و صفت بخشش و ستّاريّتى كه او راست، از گناه گذشته من كه توبه از شراب ديدارش بود، نپرسد كه: ياد و ذكر ما چه بدى داشت كه.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩، ص ٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤، ص ٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.