جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩ - غزل ٣٦٥ مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق
|
فراق را به فراقِ تو مبتلا سازم |
چنانكه خون بچكانم ز ديدههاى فراق |
|
اين چه روزگارى است كه من بدان مبتلا گشتهام و خلاصى از آنم نيست.
پروردگارا! از آنم رهايى بخش، وگر نه فراق را هم به فراقت مبتلا خواهم ساخت تا چون من خون از ديدگانش ببارد. (سخنى است عاشقانه).
كنايه از اينكه: اگر فراق را شعورى بود و روزگار مرا مى ديد، به حال منش ترحّم مىآمد. (در واقع با اين بيان خبر از روزگار سخت خود در فراق داده و تقاضاى نجات نموده.).
به گفته خواجه در جايى:
|
منم غريب ديار و تويى غريبْ نواز |
دمى به حال غريب ديار خود پرداز |
|
|
به هركمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز[١] |
|
|
من از كجا و فراق از كجا و غم ز كجا؟ |
مگر كه زادْ مرا مادر از براى فراق |
|
هرگز گمان نمى بردم اى دوست پس از الفت با تو در ازل، چنين افتراقى ميان من و تو حاصل شود. مگر در اين عالم مادّى مادر مرا براى جدايى از تو زائيد؟.
در جايى مى گويد:
|
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار |
كه از جهان، ره و رسمِ سفر بر اندازم |
|
|
من از ديار حبيبم، نه از بلاد رقيب |
مهيمنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
|
خداى را مددى اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم برافرازم[٢] |
|
|
به داغ عشق تو حافظ، چو بلبل سحرى |
زند به روز و شبان، خون فشان نواى فراق |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.