جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
٢٨٧٨
مِنْ شَفيعى إلى شَفاعَتِكَ.»
[١]: (اى سرور من! معرفتم به تو راهنماى من به توست، و محبّتم به تو شفيع و ميانجى من در درگاهت مى باشد، ولى من به جاى راهنمايم به راهنمايى تو اطمينان دارم، و به جاى ميانجىام به شفاعت تو، آرامم.)
|
عيبم مكن به رندى و بد نامى اى فقيه! |
كاين بود سرنوشت، ز ديوانِ فطرتم |
|
اى فقيهى كه مرا با اختيار نمودن طريقه عاشقى به بدى ياد مى كنى و ناسزا مىگويى! دست از عيبجويىام بردار، كه اين سرنوشت را حضرت دوست در فطرت و خميره من قرار داده كه تنها او را بخواهم؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٢]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن نو آفرينى فرمود، تغيير و تبديلى در آفرينش الهى نيست، و اين همان دين استوار مى باشد. و ليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.) با اين وجود، من و تو، دانسته و ندانسته، چگونه مى توانيم از او دست كشيم، بيا و:
|
مِىْ خور، كه عاشقى نه به كسب است و اختيار |
اين موهبت رسيد ز ديوانِ قِسْمَتم |
|
نه تنها مرا عيب به رندى مكن، بلكه توجّه كن تو هم بر فطرت توحيد آفريده شدهاى، و بر آن «بَلى» گفتهاى، و محجوب شدهاى، بيا چون من به ذكر و مراقبه بپرداز، تا شايد موهبت ازلىات باز ظهور كند، و از عيب كردن من نادم گردى.
و يا بخواهد بگويداى خواجه:
[١]- اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] - روم: ٣٠.