جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٣٩١ به تيغ گر كشد دستش نگيرم
خواجه در اين غزل همچون غزل گذشته، در مقام اظهار اشتياق به دوست، و همّت عالى و پايدارىاش براى رسيدن به مقصود بوده و مى گويد:
|
به تيغم گر كشد، دستش نگيرم |
وگر تيرم زند، منَّت پذيرم |
|
|
كمانْ ابروى ما را، گو: مزن تير |
كه پيشِ چشمِ بيمارت بميرم |
|
محبوب، اگر با تيغ ابروان و تير مژگان و تجلّى صفت جلال خويش به كشتن من دست زند و ارادهاش بر آن تعلّق گرفته باشد، منّت پذير اويم؛ زيرا در كشته شدن، مقصودم كه قرب و فناى در پيشگاهش مى باشد، حاصل خواهد شد؛ امّا معشوقا! جذبه چشمان و جمالت، براى كشتن من كافى است، و خواسته تو را كه فناى من است، محقق مى سازد، محتاج به تيغ و تير جلالت نيست. در جايى مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
دوش مى گفت به مژگان درازت بكشم |
يا رب! از خاطرش انديشه بيداد ببر[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ز در درآ و شبستانِ ما مُنَوَّر كن |
دماغ مجلس روحانيان معطّر كن |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.