جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١١ - غزل ٣٩٠ بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم
٣١١٠
عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (بار الها! درهاى رحمتت را بر روى موحّدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.) به گفته خواجه در جايى:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لبِ لعل |
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد[٢] |
|
|
حافظ! چو ره به كنگره كاخِ وصل نيست |
با خاك آستانه آن در بسر بريم |
|
حال كه اى خواجه! دلدار تو را به انس با خود راه نمى دهد و قرب و وصل خويش را نصيبت نمى گرداند، سزاوار آن است با آنان كه فانى در پيشگاهش گشته اند دوستى و مصاحبت داشته باشى، تا به قربش راه يابى.
و يا منظور اين باشد: حال كه اى خواجه! با بود تو، به كاخ وصل جانان راه نيست، بهتر و سزاوار آن است كه به خاكسارى و عبوديت در پيشگاه او دست زنى، تا شايد از خود بيرون شوى، و قابليّت كاخ وصلش بيابى. در جايى مى گويد:
|
يا رب! سببى ساز كه يارم به سلامت |
باز آيد و برهاندم از جنگ ملامت |
|
|
خاكِ رَهِ آن يارِسفر كرده بياريد |
تا چشمِ جهان بين كُنَمَش جاى اقامت[٣] |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٥.